به گزارش خبرگزاري فارس، در روزهاي اخير تماسها و نامههاي متعددي از استانهاي كشور به دفاتر خبرگزاري فارس ارسال شده كه طي آن مسئولان و اعضاي ستادهاي انتخاباتي ميرحسين موسوي در استانهاي مختلف همچون اصفهان، فارس، قزوين، ايلام، چهارمحال و بختياري، خراسان جنوبي، خراسان شمالي، سمنان، كهگيلويه و بويراحمد، كرمانشاه، اردبيل، گلستان، گيلان، لرستان، هرمزگان و همدان اقدام به استعفا از ستادهاي انتخاباتي و ابراز برائتهاي كتبي و شفاهي از رويكردها و عملكردهاي موسوي داشتهاند.
اين گزارش ميافزايد: تاكنون بيش از 100 نامه كتبي و 25 تماس شفاهي با دفاتر خبرگزاري فارس در استانها و دفتر مركزي اين خبرگزاري در تهران برقرار شده كه محتواي اين مكاتبات و تماسها به زودي توسط خبرگزاري فارس منتشر خواهد شد.
جلبک ها و باز هم استفاده ازقرص های توهم زا ...![]()


شخصی در دعای خود می گفت : ای خدا چه بسیار نافرمانی کردم ومرا عقوبت نکردی . به او ندا رسید: ایا لذت مناجات و رازونیاز با من را چشیده ای؟ چه کیفری بالاتر از انکه نتوانی با من رازونیاز کنی و اگر کنی لذت از ان نیابی.
خدای من لذت مناجات و راز ونیاز با خودت را از من مگیر که این بنده ناتوانت که جز دعا چیزی ندارد چنین عقوبتی را تاب نمی اورد

گرگها خوب بدانند در این ایل غریب
گر پدر نیست تفنگ پدری هست هنوز
گرچه نیکان همگی بار سفر بربستند
شیر مردی چو علی خامنه ای هست هنوز
گر امام شهدا نیست کنون در بر مان
خلف صالح و مظلوم علی. خامنه ای هست هنوز
|
نقدي بر نامه اخير محسن رضايي؛ «عمار» باشيم نه «ابوموسي اشعري»!
|
|
نشانه ايمان، تبعيت از ولي فقيه است و نه تعيين تکليف و مگر مقام معظم رهبري راه حل اختلاف را از همان ابتدا تبعيت از قانون ندانستند؟ همه خواص بدانند: امروز و در اين فتنه، «عمار» نياز است و نه «ابوموسي اشعري».
ميرحسين موسوي بيانيه هفدهم خود را صادر کرده است و در انتهاي آن از منظر خود 5 پيشنهاد براي حل مسائل ارائه داده است. او که از آن تعداد راهپيمايان روزهاي اول بعد از انتخابات، تنها معدودي ضدانقلاب برايش باقي مانده و در موضع ضعف و در آستانه رسيدگي قضايي به جرايمش قرار گرفته است، براي نجات خود پيشنهادهايي طلبکارانه، پر از تهمت به ارکان نظام و جاده صاف کن براي نفوذ عناصر غير معتقد به نظام در انتخاباتهاي بعدي مطرح کرده است. واضح است که موارد مطرح شده در بيانيه موسوي شايسته پاسخگويي نيست، اما تعجب از آقاي رضايي است که دست و پاي خود را از يک بيانيه سراسر توهين آميز گم کرده و از يک عبارتي که کلمه «دولت» در آن آمده است، آنچنان از اين مسرور شده که بالاخره موسوي دولت قانوني را پذيرفته است که به رهبري معظم انقلاب نامه «حکميت» مي نويسد. |
به دنبال انتشار خبری در خبرگزاری ایرنا مبنی بر خروج سران فتنه از تهران، فرزند کروبی گفت: این خبر کذب است و پدرم هم اکنون در تهران است و به جد پیگیر مسائل روز!
نکته جالب اینکه در خبر خبرگزاری ایرنا نامی از مهدی کروبی برده نشده بود اما گویا فرزند شیخ اصلاحات تعبیر سران فتنه را به خود گرفته است ![]()

دوباره عطر اذان بلال می آید
مدینه است دلت،یا که ظهر عاشوراست؟
کنار خیمه زینب،غریب می دانم
دلت گرفته تر از آسمان کرببلاست
پر از بهانه و غم،عصر جمعه ای تنگ
و لحظه های که عطر یا زهراست
السلام علیک یا روح الله
خورشید شکفته در غدیر است علی
باران بهار در کویر است علی
بر مسند عاشقی شهی بی همتاست
بر ملک محمدی امیر است علی

عید کمال دین . سالروز اتمام نعمت و هنگامه اعلان وصایت و ولایت
امیر المومنین علیه السلام بر شیعیان و پیروان ولایت خجسته باد
مشتی خاکم. سبک و آزاد و بی تعلق. نامی ندارم و کسی مرا نمی شناسد. با باد سفر می کنم. گاهی در باغچه ای کوچک اقامت می کنم تا به ریشه ای کمکی کنم و غذای گیاهی کوچک را به او برسانم؛ و گاهی به بیابان می روم تا خلوتی کنم و از خورشید، سکوت و سوختن بیاموزم.
بسیاری اوقات اما خاک پای عابرانم، خاک پای هر کودک و هر پیر و هر جوان. سال ها پیش اما تندیسی مغرور بودم با چشم هایی از عقیق، تراشیده و بالابلند. زندانی دیوار و سقف و مردم. فریفته پیشکش و قربانی و دست هایی که به من التماس می کرد. مردم خود مرا از کوه جدا کردند و تراشیدند و آوردند و بعد خود به پایم افتادند.
هیچ کس به قدر من ناتوان نبود. آنها اما از من می خواستند که زمین را حاصلخیز کنم . آسمان را پرباران. می خواستند که گوسفندشان را شیرافشان کنم و چشمه ها را جوشان. من اما هرگز نه چشمه ای را جوشان کردم و نه گوسفندی را شیرافشان. و نه هرگز زمین و آسمان را حاصلخیز و پرباران.
ستایش مردم اما فریبم داد. لذت تمجید، خون سیاهی بود که در تن سنگی ام جاری می شد. هیچ کس نمی داند که هر بتی آرام آرام بت می شود. بتان در آغاز به خود و به خیال دیگران می خندند. اما رفته رفته باور می کنند که برترند. من نیز باور کرده بودم.
تا آن روز که آن جوان برومند به بتخانه آمد. پیشتر هم او را دیده بودم. نامش ابراهیم بود و هر بار از آمدنش لرزه بر اندامم افتاده بود. حضورش حقارتم را به رخ می کشید. دیگران که بودند حقارت خویش را تاب می آوردم. آن روز اما با هیچ کس نبود. بتخانه خالی بود از مردم. تنها او بود و تبری بر دوش.
ترسیده بودم، می لرزیدم و توان ایستادم نداشتم.
ابراهیم نزدیکم آمد و گفت: وای بر تو، مگر تو آن کوه نبودی که مدام تسبیح خدا می گفتی؟ مگر ذره ذره خاک تو نبود که از صبح تا غروب یاسبوح و یاقدوس می گفت؟ تو بزرگ بودی، چون خدا را به بزرگی یاد می کردی. چه شد که این همه کوچکی را به جان خریدی؟ چه شد که میان خدا وبندگانش، ایستادی؟ چه شد که در برابر یگانگی خداوند قد علم کردی؟ چه چیز تو را این همه در کفرت پابرجا و مصصم کرده است؟ چرا مجال دادی که مردم تو را بفریبند و تو مردم را؟ وای بر تو و وای بر هر آفریده ای که با آفریدگار خود خیال برابری کند.
و آن گاه تبرش را بالا برد اما هرگز آن را بر من فرود نیاورد. من خود از شرم فرو ریختم؛ غرورم شکست و کفری که در من پیچیده بود، تکه تکه شد.
ابراهیم، تکه های مرا در دست گرفت و گفت: شکستن ابتدای توبه است و توبه ابتدای ایمان.
و من در دست های ابراهیم توبه کردم و بار دیگر ایمان آوردم به خدایی که پاک است و شریکی ندارد.
ابراهیم گفت: تو امروز شکستی، ای بت! اما مردم هرگز از پرستش بتان دست برنخواهند دشت. مردم می توانند از هر چیزی بتی بسازند، و اگر چوبی نباشد که آن را بتراشند و اگر سنگی نباشد که به پایش بیفتند، خیال خود را خواهند تراشید و به پای خود خواهند افتاد و خود را خواهند پرستید.
و وای که پرستیدن هر چیز بهتر از پرستیدن خویش است.
ابراهیم گفت: این مردم، خدا را کوچک دوست دارند؛ کوچک تر از خویش. خدایی یافتنی، خدایی ملموس و دیدنی. خدایی که بتوان بر آن خدایی کرد.
اما خدایی که مثل هیچ کس و هیچ چیز نیست، خدایی که همه جا هست و هیچ جا نیست، خدایی که نه دست کسی به آن می رسد و نه در ذهن کسی می گنجد، خدایی دشوار است؛ و این مردم خدای آسان را دوست دارند.
به دست های ابراهیم چسبیدم و گفتم: ای ابراهیم! مرا شکستی و رهانیدی از آن خدای سهل ساختگی، حالا تنها مشتی خاکم در برابر دشواری خدا چه کنم؟
ابراهیم گفت: تو خاکی مومنی و از این پس آموزگار مردم. شهر به شهر و کوه به کوه و دشت به دشت برو . به یاد این مردم بیاور که از خاکند و خاک را جز فروتنی، سزاوار نیست. و اگر روزی کسی به قصه ات گوش داد، برایش بگو که چگونه ستایش مردم، مغرورت کرد و چگونه غرور، مشتی خاک را بدل به بت می کند.
من گریستم و دست های ابراهیم خیس اشک شد. او مشتی از مرا به آب داد و مشتی را به باد و مشتی را در رهگذار مردم ریخت...
عرفه، یادواره اى از اشک هاى چشم به راهى نیز هست. صفحات پر تأمل امروز، دل ها را به تمناى وصال آن یگانه مى کشاند. امروز در عرفات، حضور موعود(عج) رونق صفا است. و ما این سو با اشتیاقى پر رنگ، آرزوى آن یار و دیار را داریم. این سو به شیوه محفل جمعه هاى پر ندبه نشسته ایم و با کلمات ذى الحجه در خیمه هاى تنهایى خویش، بهار بهار از فراق آخرین ذخیره خدا مى گرییم






میلاد عالم آل محمد، هشتمین حجت سرمد،نگین درخشان وطن، السلطان ابا الحسن، حضرت رضا(ع)مبارک باد.

چشمههای خروشان تو را میشناسند
موجهای پریشان تو را میشناسند
پرسش تشنگی را تو آبی، جوابی
ریگهای بیابان تو را میشناسند
نام تو رخصت رویش است و طراوت
زین سبب برگ و باران تو را میشناسند
از نشابور بر موجی از «لا» گذشتی
ای که امواج طوفان تو را میشناسند
اینک ای خوب، فصل غریبی سر آمد
چون تمام غریبان تو را میشناسند
کاش من هم عبور تو را دیده بودم
کوچههای خراسان، تو را میشناسند
ای پسر فاطمه، نور هدی
سبزترین باغ بهار خدا
با تو دل از غصه رها می شود
پاکتر از آینه ها می شود
ای گل گلزار خدا، یا رضا
آینه ی قبله نما یا رضا


ملتی که شهادت دارد اسارت ندارد
امام خمینی ره
شهادت مظلومانه سردار اسلام شهید شوشتری فرمانده قرارگاه جنوب شرق كشور و همرزمانشان را خدمت تمامی دوستان عزیز تسلیت عرض میکنم
السلام علیک یا جعفربن محمد الصادق (ع)
شهادت شیخ الائمه رئیس مذهب تشیع صادق آل محمد (ص) را خدمت همه دوستان گرامیم تسلیت عرض مینمایم
انشاءالله از شیعیان راستین آن امام همام باشیم
التماس دعا
رنگ سبز مرا پس بده
ما دوستداران ارزشهای اصیل انقلاب و تفکر ناب خمینی کبیر و رهبر انقلاب،
رنگ سبز رنگ اهل بیت(ع) است؛
رنگ ولایت است؛
رنگ ایمان است
نه رنگ نفاق و نیرنگ؛
نه رنگ آشوب و اغتشاش؛
نه رنگ پشت پا زدن به آرمانهای خمینی کبیر
نه رنگی برای بازیچه شدن در دست عدهای قدرتطلب عوامفریب
فضیلت ماه رمضان:
ماه رمضان ماه خداوند، ماه نزول قرآن و از شریفترین ماههای سال است. در این ماه درهای آسمان و بهشت گشوده و درهای جهنم بسته میشود، و عبادت در یکی از شبهای آن ( شب قدر ) بهتر از عبادت هزار ماه است.
رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم در خطبه شعبانیه خود درباره فضیلت و عظمت ماه رمضان فرموده است: «ای بندگان خدا! ماه خدا با برکت و رحمت و آمرزش به سوی شما روی آورده است؛ ماهی که نزد خداوند بهترین ماهها است؛ روزهایش بهترین روزها، شبهایش بهترین شبها و ساعاتش بهترین ساعات است.
بر مهمانی خداوند فرا خوانده شدید و از جمله اهل کرامت قرار گرفتید. در این ماه، نفسهای شما تسبیح، خواب شما عبادت، عملهایتان مقبول و دعاهایتان مستجاب است.
پس با نیتای درست و دلی پاکیزه، پروردگارتان را بخوانید تا شما را برای روزه داشتن و تلاوت قرآن توفیق دهد. بدبخت کسی است که از آمرزش خدا در این ماه عظیم محروم گردد. با گرسنگی و تشنگی در این ماه، به یاد گرسنگی و تشنگی قیامت باشید.»
آن گاه پیامبر اکرم وظیفه روزهداران را برشمرد و از صدقه بر فقیران، احترام به سالخوردگان، ترحم به کودکان، صله ارحام، حفظ زبان و چشم و گوش از حرام، مهربانی به یتیمان و نیز عبادت و سجده های طولانی، نماز، توبه، صلوات، تلاوت قرآن و فضیلت اطعام در این ماه سخن گفت.
منابع :
هدایة الانام الی وقایع الایام، محدث قمی، ص 21
مفاتیح الجنان، تفسیر نمونه، ج 1، ص 634؛ المیزان، ج 2، ص 15

ای غایب ازنظربه خدا می سپارمت
جانم بسوختی وبه دل دوست دارمت
محراب ابرویت بنما تا سحرگهی
دست دعابرارم و برگردن اآرمت
می گریم ومرادم ازاین سیل اشکبار
تخم محبتی است که دردل بکارمت
" حافظ"
بابی انت و امّی و نفسی یا مولای یا صاحب الزّمان
ای قیامت زمین...
رستاخیز آخرین خاک...
پشت شکیبمان شکسته است
قامت صبرمان به سمت تاریک خمیدن خزیده است.
تا کی؟ تا چند؟ تا کجا تاب آوریم روزگار بی آفتاب را؟
دریچه ای به سمت سحر بگشا
به یک جرعه آفتاب مهمانمان کن
به دمی حیاتمان بخش و این همه دیر پایی شب را مپسند
الّلهمّ عجّل لولیّک الفرج و العافیة و النّصر بالحقّ محمّد و آل محمّد
میلاد با سعادت حضرت مهدی موعود(عج) بر تمامی منتظرانش مبارک باد
میلاد با سعادت آقا ابا فاضل حضرت عباس (ع) ستاره درخشان آ سمان ادب و غیرت و روز جانباز بر عموم شیعیان خصوصا جانبازان غیور مبارک باد .

با عرض سلام و تبريك به مناسبت میلاد سه گوهر درخشان هستي
حضرت امام حسين عليه السلام
حضرت عباس عليه السلام
امام زين العابدين عليه السلام
انشاءالله از پیروان راستین امامان عزیزمان باشیم.
نامه فرزند شهید قدیانی به مهندس میر حسین موسوی
جناب ميرحسين ! بسم الله...
اما جناب موسوي! اگر سنگ دوستانت بر جسم و جان خراش آورد، امان از حرفهايت، بيانيههايت، شاخ و شانه کشيدنهايت و خندههاي شيطاني آن سوي آب که روح را آزرد و بي تاب و مجروح کرد. جناب ميرحسين! دوست داشتم در فضايي مهربانانهتر با تو سخن بگويم. قرارمان اين نبود ولي تو قرارمان را بهم زدي، با حرفهايت و سنگهاي اطرفيانت.
قصه آن شب را ميخواهي بداني؟ ... شايد برايت مهم نباشد اما قصه آن شب، متن شکايت من از توست. تو متهم هستي به ريختن خون فرزند يک شهيد. من هم رهايت کنم، مادر بزرگم دستبردار نيست. آخر من تنها يادگار فرزند شهيدش هستم... ميداني، تا همين امروز اعتراضات مدني تو به قيمت جان چه بيگناهاني تمام شده است؟! جانباز دوران جنگ را طرفداران تو و نه بعثيهاي خبيث، باز جانباز کردهاند. اين ننگ را کجا ميخواهي ببري، آقاي نخستوزير دوران جنگ؟! بنده خدا رضا برجي حق دارد از تو بپرسد که: «روي خون چند نفر ميخواهيد رئيسجمهور شويد؟!»
دوشنبه شب، همان شبي که تو غروبش به بهانه بيانيه، فرمان آشوب دادي، همان شبي که تو بعد از اين فرمان به دامان خانه بازگشتي و در آشيانه آرام گرفتي، ميليشياي دموکراسي، ناشيانه به جان ملت افتاد و تنها در خيابان آزادي، هفت نفر را به شهادت رساند. در آن شب که تب آتش و دود بالا گرفته بود، دوستانت بوي باروت ميدادند. اعتراضشان مدني بود اما بوي خون ميداد. گنگ خواب ديده شده بودند.
حجاريان که گفته بود؛ اصلاحات خون ميخواهد! چرا تعارف کنيم. تو مشکلت احمدينژاد نيست. در سر نه سوداي اصلاحات، که خيال کودتاي مخملين داشتهاي. حداقل رفتار و گفتارت که اين را ميرساند. در دل چه ميانديشيدي، خدا عالم است اما باز هم خدا عالم است که با امثال ساسي مانکن نميتوان انقلاب کرد.
امر گاهي بر آدم مشتبه ميشود. اشتباهي گمان ميکند که کار تمام است. اين گمان سنگ به دستان هوادار تو بود. البته همه هواداران تو را با يک چوب نميرانم. عقلاي شان خوب مردمي هستند. هرچند که بعيد ميدانم که دگربار به تو روي خوش نشان بدهند و راي بدهند. تو حتي صداي مسيح مهاجري را هم درآوردي! در سرمقاله جمهورياسلامي خطاب به تو با عتاب و بعد از کلي حساب و کتاب نوشته بود: چرا وقتي ولايتفقيه و شوراي نگهبان را قبول نداشتهايد، اصولا نامزد انتخابات شدهايد؟ اما از صفحات کاغذي به کف خيابان برگرديم. خس و خاشاکي که به اسم تو، دنبال رسم براندازي بودند، با خود ميپنداشتند که اين ظلمت و تاريکي، هميشگي است اما نيک که بنگري ره افسانه زده بودند. سحر نزديک بود. نماز آدينه را ديدي؟ زيارت قبول! ميدانم در آن نماز نبودي.
سرباز انقلاب بودن، لياقتي ميخواهد که خدا سعادتش را براي هميشه به آدمي نميدهد. خواه مرجع تقليد باشي، خواه قائممقام رهبري. بزرگتر از شما بودند کساني که ميخواستند بر صورت خورشيد، خاک بپاشند. سرنوشتشان را تو بهتر از ما ميداني ... و خوب ميداني که قرارمان اين نبود،تو قرارمان را بهم زدي، با حرفهايت و سنگهاي اطرافيانت. چه بسيار که از در نصيحت به تو ميگويند: به سيم آخر زدهاي اما هنوز دير نشده! جناب موسوي! معمولا رسم روزگار بر اين است که زود، دير ميشود. تو قبل از آنکه بخواهي با پاپس کشيدن،منت بر نظام و ملت بگذاري، اول بايد جواب اين خونها را بدهي. قهرمان
بازي بماند براي بعد.
دوشنبه شب، من بيآنکه عضو نيروي انتظامي باشم، دوشنبهشب، من بيآنکه عضو بسيج باشم، راهي خانه بودم اما نميدانستم که خانه رفتنم جرم بود. من نه سپاهيام، نه مدعيام که حزباللهيام و نه هيچ، الا فرزند يک شهيد. بيش از 10 سال سابقهکار مطبوعاتي دارم و تاکنون ياد ندارم اشارهاي به اين کرده باشم که فرزند شهيد هستم. اما از آنجا که شما وقتي حال و روز امروز خود را خراب ميبينيد از نخستوزيريتان در دوره جنگ مايه ميگذاريد، چه باک اگر ديگران بدانند مرا هم با همان دوره عهد و پيماني ناگسستني است! اما اين ننگ را کجا ميخواهي ببري، آقاي نخستوزير دوران جنگ، که همه قاتلان پدر من و تمام دشمنان شهدا پشت شما درآمدهاند؟
همان کساني که به صدام دستور کشتن پدر مرا دادند اين روزها براي تو دست ميزنند! همان کساني که حاجاحمد متوسليان، اين حيدر کرار سپاه خميني (ره) را به اسارت بردند، اين روزها در مدح تو شعر ميخوانند! همان منافقيني که در مرصاد نقشه فتح تهران را کشيده بودند، اين روزها با تو ابراز همدردي ميکنند! فرح پهلوي و فرزند شاه مخلوع را با تو چه نسبتي است؟ چه شده که شيمون پرز به طرفداري از تو برخاسته؟ اينها که روزگاري مقابل همه ما، تاکيد ميکنم همه ما، صفآرايي کرده بودند، اينک پشت سر تو سنگر گرفتهاند . راستش را بگو اين 20 سال با خودت چه کردهاي؟ تو عوض شدهاي يا آنها؟ نه به آن سکوت 20 سالهات، نه به اين همه هياهو. نه به آن تفريط، نه به اين افراط. راستي! فريادت هم مثل سکوتت، مشکوک و معنادار است. البته قرارمان اين نبود ولي تو قرارمان را بهم زدي؛ با حرفهايت و سنگهاي اطرافيانت.
جناب ميرحسين!
نظامي که خميني پايه آن را گذاشت و خامنهاي ادامه?دهنده راهش است، دوستاني دارد و دشمناني. نه هر کسي براي اين دوستي، سزاوار است و نه هر ناکسي براي اين دشمني لايق. امثال شما شايد روزگاري دستي در سپاه دوست داشتهايد و ليکن امروز نه آنگونه است که با داد و بيداد و فرياد مبدل به دشمن نظام شويد. جمهوري اسلامي، جمهوري مقدسي است که خبيثترين شياطين عالم دشمن آنند؛ صهيونيستها، سران شيطان بزرگ، ابر سرمايهداران عرصه رسانه و... پس با اين خودنماييها، بيزحمت خودتان را دشمن نظام جا نزنيد.
علي(ع) را دشمني سزاست همچون عمروعاص و معاويه. ابن ملجمها و قطامها گرچه در تقاطع براندازي، با سران کفر به يک نقطه مشترک ميرسند اما امثال پسر ملجم و...، حقيرتر از آنند که دشمن ابوتراب لقب گيرند. چنين افرادي بيش از آنکه دشمن علي باشند، آلت دست دشمن اصلياند. نه! نظام در شناخت دوست و دشمن اشتباه نميکند.
ما يک «خودي» داريم و يک «غير خودي» و اين وسط هستند کساني که نقششان بيشتر از «نخودي» نيست. نخوديها نه به سکوتشان اعتباري هست نه به فريادشان. اما هم سکوتشان و هم فريادشان قند در دل دشمن آب ميکند و دشمن را به يک چيزهايي اميدوار. بيچاره دشمن! بيچاره رئيسجمهور آمريکا که باز هم به اميد خبرهايي از ايران نشست اما از کودتاي مخملين، طرفي نبست.
اين ننگ را به کجا ميخواهي ببري، آقاي نخستوزير دوران جنگ! تو امروز رايحه دوران امام را ميدهي يا بوي خباثتهاي شيطان بزرگ را؟ تو امروز، چيزي از ديروز خود باقي نگذاشتي. آمريکا، انگليس و اسرائيل، آنقدر از تو خوبي ديدهاند که گناه با امام بودنت را و گناه انقلابي بودنت را و گناه 8 سال نخستوزيري دوران جنگت را بخشيدهاند. از نظر اوباما تو ديگر پاک پاکي!... و اين يعني اينکه قرارمان اين نبود، قرارمان را تو بهم زدي، با حرفهايت و سنگ و تيغهاي اطرافيانت. همان سنگ که پدران بسياري را داغدار عزيزانشان کرد و بر سر من نيز نشانهاي گذاشت.
گفت: به کسي که جرمش آتش است، به خاکستر قناعت کردهاند، چه جاي شکايت است. شکايتي از محضر دوست نيست. جان امثال من چه ارزشي دارد که براي يار خراساني، قرباني شود. ما اما گريبان آنهايي را که به صورت خورشيد، خاک ميپاشند، رها نخواهيم کرد؛ پس بسمالله...
حسين قدياني/فرزند شهيد
روزمبعث، روز بارش برکت، روز سربلندی انسان و روز بلندای بانگ توحید، بر همه گیتی مبارک.

بعثت پیامبر بزرگ اسلام حضرت محمّد (ص) از الطاف بیپایان خداوندی بود که جلوههای شکوهمندش تا کرانههای ناپیدای زمان امتداد یافته است. در آن روز آسمانی، پس از قرنها خشکسالی معنویتِ مزرعه حیات، ابرهای سایه گستر رحمت الهی بر کویر اندیشهها سایه انداخت و باران عشق، مهر ورزیدن و مهربان زیستن بر کویر تفتیده دلها بارید. باردیگر باغ رسالت به بار نشست و زیباترین شکوفه هستی شکوفا شد و دل نورانی محمّد، تجلّیگاه نام و کلام خدای سلام و آیین اسلام گشت.
در دفتر تاریخ زمان و در کتاب جغرافیای زمین، حجاز قطعهای است از کره خاکی که قلب حقیقی گیتی، «مکّه» سرزمین زمزم و صفا، سعی و مَروه، و مشعر و منی را در خود محصور کرده است. در شمال شرقی این شهر، کوهی بلند با غاری به قدر قامت یک انسان و با قدمت تاریخ اسلام، سر برافراشته است؛ غار «حَرا» مهبط وحی خدا، مطاف فرشتگان آسمانی و خلوت گاه اشکها، حرفها و مناجاتهای آخرین سفیر الهی بوده است.
امروز مردمانِ عاشق، با گذر از سنگهای بسیار، خود را به آستان این غار میرسانند تا عبادت گاه عزیزترین بنده خدا را به تماشا بنشینند و در دلِ این تنها شاهد زمینی آن شبِ رازانگیز، زمزمههای وحی الهی را با ضمیر احساس بیابند.
روز، پلکهایش را بسته بود. صحرا، تن آفتاب سوختهاش را در خُنکای سحر میشست. سکوت، سایهای وهمانگیز بر دل شب انداخته بود. محمّد امین، شبان گلههای مردم مکّه، بهروال همه وقتهایی که دور از غوغای شهر برای مناجات با خدا به دل کوه پناه میبرد، در گوشه غار به افقهای دور دست چشم داشت. آن شب، شب 27 رجب بود و محمّد غرق در اندیشه، که ناگاه صدایی گیرا و گرم در فضا پیچید: بخوان. محمّد در هراس وهمآلود به اطراف نگریست. صدا دوباره گفت: بخوان. این بار محمّد با بیم و تردید گفت: من خواندن نمیدانم. صدا پاسخ داد: بخوان به نام پروردگارت که بیافرید. آدمی را از لخته خونی آفرید. بخوان و پروردگار تو ارجمندترین است؛ همو که با قلم آموخت و به آدمی آنچه را نمیدانست، بیاموخت.
و او هرچه را که فرشته وحی فروخوانده بود باز خواند. این اولین گل واژه وحی بود که بر آخرین پیامبر خدا فرود آمد.
تقویم زمان با 27 رجب ورق خورده بود و اینک شهر مکّه، در بستر شبی رازانگیزْ همآغوش با سکوتی عمیق، انتظار حادثهای شگرف را میکشید. آن شب نبض زمین در دل غار حَرا میتپید و زمان، منتظر تولّد شکوهمندترین لحظه تاریخ خود بود. فردا روز آخرین صبح دنیای جاهلیت کهنه بود و نخستین فجر دنیای معنویت نو. فاصله باریک این دو دنیای کهنه و نو را شب 27 رجب پدید آورده بود؛ اول در وجود یک تن و سپس در کالبد میلیونها آدمی. این یک تنْ همان محمّد، آشنای صمیمی کوه حَرا بود که میخواست با تاج رسالتی که امشب بر سر مینهاد، فرداهای تاریخ را به گونهای دیگر رقم زند.
بیست و هفتمین روز ازماه رجب، نخستین باری بود که غار حَرا خلوتگاه همیشگی پیامبر صلیاللهعلیهوآله چهرهای تازه به خود گرفته بود؛ چرا که انوار الهی و آیات آغاز دعوتی عظیم و بزرگ که میخواست جهان را فراگیرد، جلوهای خاص و درخشندگی خیرهکنندهای به او بخشیده بود. این بار پروردگار بزرگ، قلب خاضع محمّد را برترین قلبها و پرظرفیتترین دلها یافت و او را شایسته پیامبری خود دید. در آن هنگام مردی از تبار پاکان و از سلاله ابراهیم بت شکن، برسریر نبوّت مینشست که کاملترین انسان بود و شایستهترین فردْ برای دریافت مدال پرافتخار رسالت.
توی اینترنت دنبال مطلب میگردم که ناگهان تکرار اسم یک دختر با پیشوند شهید توجهم رو جلب میکنه : شهیده (!) ندا صالحی آقا سلطان دختر آزادی ایران !
به فیلم و عکس های کشته شدنش در سایت یوتیوب و سایت دیگه به طور گسترده لینک داده شده . پیام های تسلیت زیادی از طرف گروه ها و احزاب مختلف به چشم میخوره از پیام تسلیت میر حسین که گفته بود ندا با چشم باز از دنیا رفت گرفته تا پیام تسلیت گروهک منافقین و حتی اظهار تاسف شدید رضا پهلوی که گفته بود به شدت اشک ریخته!! فیلم و دانلود میکنم و میبینم . واقعا تکان دهندس .ولی سوال های متعددی را در ذهنم به وجود میاره :
۱- ندا قربانی اهداف چه کسانی شده ؟ لقب شهید از طرف چه کسانی به این قربانی داده شده ؟
۲ـ آیا واژه شهید رو بی بی سی برای ما تعریف میکنه ؟
۳ـکیفیت بالای تصویر گرفته شده از صحنه جان دادن ندا و کادر بندی های حرفه ای اون( کاملا مشخصه که با تلفن همراه گرفته نشده ) چگونه قابل توجیهه ؟
۴ـ آیا زنده زنده سوختن هفت نفر از هموطنانمون توی مسجد لولاگر یا شهادت چند جوان بسیجی ۱۷ یا ۱۸ ساله ، اسید پاشی به صورت ۳ دختر جوان که منجر به مرگ یکی از اونها شد و تنها گناهشون در دست داشتن پوستر احمدی نژاد بود تاسف جناب موسوی و حامیان داخلی و خارجیش رو بر نینگیخت ؟ و اگر برانگیخت چرا بازهم به آشوبگری ادامه داد ؟
۵ـ چرا شهادت فاطمه رجب پور و مادرش که مظلومانه و خیلی فجیع ترو در غربت کامل وقتی که هیچ دوربینی نبود توسط سبز پوش ها و سیاه پوش ها به رگبار گلوله بسته شدن و تکه تکه شدن مورد توجه رسانه هایی از قبیل بی بی سی قرار نگرفت ؟
۶ ـ چرا پیشنهاد گرفتن ختم از سوی موسوی برای این مادر و دختر مظلوم توسط خانواده اونها رد شد ؟
۷ ـ چرا موسوی ، منافقین ، بی بی سی و رضا پهلوی در واکنش به این حادثه موضع گیری های مشابه دارند ؟
۸ - منافقین که با بمب گذاری های خودشون بارها و بارها هموطنان ما رو از کودک گرفته تا پیرزن وپیرمرد به شهادت رسوندن ، چطور زندگی یک نفر انقدر براشون مهم شده ؟
پاسخ به تمام این سوالات رو میشه در تاریخ جستجو کرد . وقتی که دشمنان علی نیمه شب به خونه عثمان میریزند و اون رو میکشند و بعد لباسهای خونینش رو بر علم میکنند و لقب شهید رو در حالی بهش میدن که دادخواهی خونش رو از علی (ع) میکنند !!
ندا قربانی اهداف پلید آمریکا و انگلیس شد . و سنگدلانی که اون رو با لباس مبدل بسیجی مورد هدف قرار دادند همونهایی بودن که امروز براش اشک تمساح میزند و مراسم ختم برگزار میکنند .
در همین رابطه بخوانید :
1- ندا آقا سلطان چگونه به قتل رسید ؟

از علی گفتن، نه در توان محدود ذهنهای ماست که راهی به افلاک عظمت او نداریم و نه حتی در قدرت واژهها که جرعههایی از اقیانوس وجود او را به سطر آورند، ولی به رسم ادب، به آزِ ثواب و به قصد خوشهچینی از خرمن بیکرانه وجودش، ظرف کوچک ادراکمان را زیر باران عظمت او گرفتهایم. این سطرهای ناچیز به این نیت نگاشته شدهاند.
در گلبرگهای گذشته، به بهانه تولد آن مولود، شب قدر، شهادت ایشان و حتی صفحههای ثابت درسهایی از نهجالبلاغه برای سال امام علی علیهالسلام ، گلبرگهای بسیاری از معرفت گرد هم آمدهاند. در این نوشته کوتاه، شبنمی به آن سبزهها افزودهایم.
زیباترین ولادت: شرافت ولادت در مهبط وحی و فرودگاه فرشتگان الهی؛ یعنی کعبه، تنها، افتخار اوست. زیباترین نام: نام او از نام خدا مشتق شد؛ علی.
زیباترین معلم: در محضر برترین وجود هستی زانوی آموختن بغل گرفت؛ در مکتب رسالت.
زیباترین ایثار: در شب نیرنگ کفر باوران برای قتل پیامبر، او بود که شجاعانه شمشیرها را انتظار کشید.
زیباترین عبادت: غرق در بحر دلدادگی، بیخود از خود، تیر را این هنگام باید از پای او بیرون کشید.
زیباترین حماسه: بدر، احد، خیبر، خندق؛ کدام کس را یارای هماوردی با اوست.
زیباترین سخنان: سخنش فروتر از سخن خالق و فراتر از سخن مخلوق بود؛ برادر قرآن.
زیباترین شهادت: هنگام عشقبازی با خدا، در محراب بندگی!
بسم الله الرحمن الرحیم
ملت شریف و گاهاً در صحنه ایران!
واقعاً از شما انتظار نداشتم! معلوم هست کجايید؟ اگر شما زمان جنگ بودید، چه می کردید؟
این بود آن همه حمایتی که ازش دم می زدید؟
پس کجا رفت موج سبزی که ایران را فرا گرفته بود؟
کجا رفت آن همه شور و شوقی که مرا نیز جو گیر کرده بود؟
نکند شما هم باورتان شده است که تقلبی در کار نبوده؟
واقعاً که وقاحت دارد! مرا با این سن و سال و بیماریهای جور واجور رها کرده اید و رفته اید؟ اگر می دانستم یک عده شما را اینگونه از مسیرتان خارج می کند، عمراً! به روند انتخابات اینگونه بی محابا انتقاد نمی کردم!
مردم نارفیق ایران!
من پشتم به شما گرم بود! من روی حمایت شما حساب کرده بودم! اصلاً اگر به حرف من گوش نمی دهید، به حرف بیبیسی گوش دهید! آنها که خیر شما را می خواهند!
خدایا این چه قومی بود که مرا گرفتارشان کردی؟
آهای مردم ایران!
دیگر دارید مرا عصبانی می کنید! یا فردا ساعت 4 در میدان آزادی جمع می شوید و یا اینکه از شما خواهش می کنم بیاید! التماس می کنم مرا تنها نگذارید! چیزی نمانده بود که این انقلاب مخملی به ثمر بنشیدند! مقداری تحمل کنید ان وقت به همه شما آزادی خواهم داد! «اندکی صبر عشق و حال نزدیک است!»
اصلاً از دست شما شکایت خواهم کرد! شما مرا جو گیر کردید! اگر می خواستید کنار بکشید خب از اول این کار را می کردید نه اینکه وقتی من همه پل های پشت سرم را شکسته ام، زیر پایم را خالی کنید! مرا رسوا نکنید! آبروی مرا پیش احمدینژاد نبرید! فردا با چه رويی به شورای نگهبان بروم؟
ملت نسبتاً شریف ایران!
آبروی مرا بردید! من قاطعانه اعلام می کنم که از شما نمی گذرم و خدا هم از شما نگذرد!
الحمدلله الذی جعل الاصدقاء من الحمقاء!
میرحسین موسوی
4/4/88

جان ایران! چه شد که جانت را
جان ناقابلی گمان کردی؟!
آبروی همه مسلمانان
اشک ما را چرا درآوردی؟!
¤ ¤ ¤
جسم تو کامل است، ناقص نیست
می دهد عطر یک بغل گل یاس
دستت اما حکایتی دارد...
ر حم اللّه عمّی العبّاس!
اينجا انتخابات است
اينجا انتخابات است
پايگاه مردم سالاري ديني
در وقاحتي بيكرانه
مردي را بر صليب ميكنند
به جرم اين كه 2 بار به روستاي ما آمده است
و با پيرمردان دست چروكيده روستايي دست داده است
و پيرزنان ايلياتي براي او كل زدهاند
ا
اينجا انتخابات است
پايگاه بر دار رفتن مردي
كه پرچمي سه رنگ را بر درفش زمين مانده شهدا علم كرده است
اما اسكندران خودي
بر كاكل تخت جمشيد انقلاب
آتش فتنهاي مياندازند
تا شعله زلف دختركان نابالغ
از زير روسريهاي؟ انقلاب مخملين پريشان كنند
و من شاعر شوم
به دنبال قافيهاي براي «غيرت»
تمام فرهنگ لغتهاي خاورميانه را بگردم
اينجا انتخابات است
پايگاه پول و پلو و پوستر
«مبل و اتومبيل و موبايل»
همه چيز راه «سبز» و «سياه» ديدن
اينجا تلويزيون است:
بينندگان محترم!
به فيلم سينمايي من توجه فرماييد:
من دلسوز انقلابم
چيز الملتم
ميخواهم فرودگاه امام را بينالمللي كنم
امام چيزهايي به من گفته است
كه جز من هيچ چيز نميفهمد
امام فقط يك روشنفكر بود
اين را فقط من ميدانم
همسرم شاهد است
«در كار گلاب و گل حكم ازلي اين بود
و آن شاهد بازاري و اين پرده نشين باشد»
بينندگان محترم:
اي سيدي
كه در جنوب لبنان نواي «انا ابن فاطمه (س)»
«كيست مرا ياري كند» سر ميدهد
سيد خودي نيست
منافع ملي را ميگويم
چيز را ميگويم
غزه خواهر خرمشهر نيست
مقصر اصلي احمدينژاد است
اينجا انتخابات است
ما بايد جهاني شويم
اهل تباني شويم
حتي اگر گاوميشهاي جمهوري خواهان
خليج فارس را درو كنند
بايد نمايشگاه نقاشي برپا كنيم
و از گفتگوي تمدنها حرف بزنيم
من معتقدم جانبازان شيميايي را مرخص كنيم
بگذاريد سفارت آلمان نفس عميق بكشد
«بگذاريد كه احساس هوايي بخورد»
جهان تشنه يك گورباچف ديگر است
ما بايد جهاني شويم
هيات دولت چرا به سفرهاي استاني ميرود
دولت بايد آدامس بجود
اسب سواري كند
جوك بگويد
تا مردم شاد شوند
دولت بايد پسته بخورد
و شعور ترسيدن از آمريكا را داشته باشد
وزرا در وبلاگهايشان قليان بكشند
به اروپا سفر كنند
كاخ سبز داشته باشند
از پنجره كاخهايشان به مناطق محروم توجه كنند
اينجا انتخابات است
پايگاه بر صليب رفتن مردي
كه صورتش را بر قبر غريب شهدا ميگذارد
و چهرهاش در بندر عباس آفتاب سوز شده است
تا تنگه هرمز
قبول خانوادگي
شيخ زادههاي بادكنكي نشود
و جزاير قشم و كيش
قوم و خودش
رياض و قاهره نباشند
او ميداند ناهار بچههاي آقا سيبزميني است
و گاهي شلوار بسيجي ميپوشد
با هيچ رنگي نميبازد
هيچ رنگي را به بازي نميگيرد
نه سبز است و نه سپيد است و نه قرمز
او سبز است و سپيد است و قرمز است
او «ياوه ياوه ياوه» نميبازد
«كاوه كاوه كاوه» از دختران اين ملت پاسداري ميكند
او از نسل كاوه آهنگر است
iran9000: «من نميدانم چرا همه ميگويند اسب حيوان نجيبي است»
نژاد احمدينژاد از چيست؟
او هم پياله هيچ يك از شيوخ عرب نيست
با توله طلحههاي انقلاب
و آن زبير سيف السلام، شمشير از رو ميبندد
اما به هيچ كس فحش نميدهد
هر وقت سرود «وطنم وطنم وطنم» را ميشنود
بياختيار اشك ميريزد
و در شام غريبان غزه
خار از پاي كودكان در ميآورد
و يتيمان شهدا را در آغوش ميگيرد
دلش ميخواهد
از علقمه فرات
براي همه سالهاي قانا
مشك آبي ببرد
بيآن كه به گندم ري لب بزند
من از ميان غوغاي اين رنگ بازان و كبوتر بازان و سياست بازان
صداي هقهق رقيهاي را ميشنوم
كه 14 قرن است در غبار غربت
به دنبال دستان بريده عمويش
از نيل تا فرات گريه ميكند
و كسي نيست كه مرهمي بر پهلوي شكستهاش باشد
ناله زينبي را ميشنوم
كه در خرابه هولوكاست
بازوانش آماج چكمهاي آريل شارن است
اما آقاي دلسوز الانقلاب
در دانشگاه تهران
از روشنفكري امام حرف ميزند
اينجا انتخابات است
پايگاه بر دار كردن مردي
كه چهرهاش تكيده است
سيه چرده است و هيچگاه از پلهكان كاخ اليزه با تمسخر بالا نرفته است
و در گودال يادمان شهداي شلمچه نماز زيارت ميخواند
پيشاني بر تربت شهيدان ميگذارد
و خون شهدا را كهنه نميداند
و از تهمت خرافه پرستي نميهراسد
من او را در نهجالبلاغه پيدا كردم
به خاطر غربت مولا
جواب فحشها را نميدهد
جوشن صغير ميخواند
او سر به زير است
او سر بلند است

اماما از فراغت جان ما سوخت
ز سوز درد و داغت جان ما سوخت
اماما گل برايت ناله سر داد
براي حرفهايت ناله سر داد
شقايق سر به ديوار زمين زد
ستاره چنگ بر عرش برين زد
ز هر سو نالهاي برخاست از دل
و هر عاشق سراپا غرق در گل
خدايا اين چه غوغايي است اينجا
كه گويد با شما درد دل ما
اماما رفتنت آتش به جان زد
نه تنها جان كه بر روح جهان زد
فراغت را تحمل كي توان كرد
فلك با ما چرا اين امتحان كرد
دل ما را شكسته داغ هجرت
وجودم را گسسته داغ هجرت
اماما حرمت ايران تو بودي
تمام روح اين سامان تو بودي
ز چشمم سيل اشك سرخ جاري است
دلم سرشار از ابر بهاري است
وجود ما بدون تو چه تلخ است
و شادي بي تو از دل رخت بر بست
كجا رفت آن صداي گرم و ساده؟
مگر نبض زمين باز ايستاده؟
نگاهت روح يك دريا شهامت
كلامت بارش باران رحمت
تو را عشق و شهامت ميشناسد
تو را روح شهادت ميشناسد
اماما از تو گفتن كار من نيست
كه شأن تو ز جنس هر سخن نيست
ستادهاى انتخاباتى اصلاح طلبان اين روزها «موج آفرينى»، «تهييج» و «القا» را در دستور كار خود قرار داده اند. اين شيوه تبليغاتى- انتخاباتى كه برپايه جلب و جذب آرا پايه ريزى شده، درصدد است كه با تزريق هيجانات پرحجم، متوالى و پرفشار، جامعه راى دهندگان را به يك «باور» و« تصميم» رهنمون سازد. مرورى بر جنس فعاليت هاى ميدانى اين جريان، شكل گيرى سناريويى را روايت مى كند كه اختلالات تحليلى مخاطب را هدف گرفته است.
محورهاى اين سناريو به اختصار عبارتند از:
۱- اصلاح طلبان مى كوشند تا با خلق يك فضا، زمين بازى را براى مخاطب انتخاب كنند. بر اساس اين الگو كوشش مى شود كه با نمادسازى هايى همچون شال، دستبند و روسرى سبز، به راه افتادن يك «جنبش»، يك «حركت» و يك «اعتراض» درمعرض ديد عموم قرارگيرد.
۲- نكته قابل توجه ديگر در اين سناريو، تلاش براى در«دسترس قرارگرفتن» و« قابل وضوح بودن» اين جريان و نمادهاست. حضور حاملان و عاملان اين نمادها در نقاط مختلف شهر، خودروهاى مزين و مسلح به پرچم هاى سبز، همنشين و قرين با چاپ و توزيع فراوان اقلام تبليغاتى شامل پوستر، بنر و تراكت، در راستاى در معرض ديد بودن و باورپذيرى يك جريان عمومى
۳- شگرد ديگر، حضور در فضاى مجازى اعم از سايت ها و وبلاگ ها و نيز برقرارى ارتباطات بينابينى از طريق پيامك براى شبكه سازى است. به اين چارچوب، ارتباطات فردى و چهره به چهره را نيز بايد اضافه كرد.
۴- اين جريان همچنين مى كوشد تا باطرح مباحثى همچون افزايش راى خيره كننده كانديداى خود:
الف- فضاى روانى براى برترى خود را القا كند.
ب- تضعيف روحيه حاميان رقيب را كليد بزند.
۵- موضوع ديگرى كه در اين زمينه با اندكى رصد قابل ارزيابى است، طرح مباحث ساختار شكنانه براى ايجاد فضاى دو قطبى است. بى ترديد شكل گيرى اين فضا، زمينه مناسبى را براى بهره گيرى از تكنيك «مظلوم نمايى» فراهم مى سازد.
۶- طرح امكان تقلب در آرا و خدشه در سلامت انتخابات نيز يكى ديگر از اهداف جريان مزبور است. آنها مى خواهند در صورت شكست در انتخابات، فرد منتخب را با شبهات متعددى مواجه ساخته و شرايط عصيانگرى را براى خود شكل دهند.
با توجه به موارد ذكر شده مى توان گفت مجموع فعاليت تبليغاتى- انتخاباتى اين جريان در محورهاى ذيل محصور مى شود:
- شكل دهى به برداشت هاى مخاطبان از طريق كلام و تصوير.
- دستكارى در ادراكات به صورت مواجهه فرد با مسائل جديد كه بتواند نگرش ها و باورهاى او را تحت تاثير قرار دهد.
- هدايت رفتارهاى خاص براى رسيدن به اهدف از پيش تعيين شده.
در اين ميان اما چند موضوع موفقيت اين سناريو را با چالش هايى جدى مواجه ساخته است. اين چالش ها عبارتند از:
الف- جريان اصلاحات مى كوشد تا ساختار اجتماعى سنتى جامعه را به فضاى اتوپياى غربى خود بخيه بزند، به اميد زمانى كه اين دو با هم جوش خورده و از يك جنس بشوند كه البته چنين چيزى حاصل نشدنى است.
بى شك اگر جزاين بود، اين محصول سال ۸۴ بارمى داد.
ب- موج مورد ادعاى جريان دوم خرداد، شرايط افت را تجربه مى كند چرا كه پيدايى «آگاهى»، « فوريت بيشتر» براى اقدام، «انتخاب» و نيز « قضاوت» عامه كه از شرايط تاثيرپذيرى افكارعمومى است علايمى
ج- افكار عمومى هنوز در گيرودار دريافت يك پاسخ به سر مى برد. منابع مالى جريان اصلاحات هنوز مبهم است. آنان از كمك هاى مردمى سخن به ميان مى آورند اما:
۱) اين اقلام تبليغاتى ميلياردى آيا واقعاً ازسوى مردم ساپورت شده است.
۲) اگر اين كمك هاى ميلياردى مردمى باشد آن گاه ادعاى كانديداى آنها نادرست خواهد بود كه مشكلات اقتصادى مردم را به زانو درآورده است. مردمى كه به باور آنها درشرايط بحران اقتصادى به سر مى برند چگونه است كه براى تبليغات ميلياردى به نفع يك كانديدا خم به ابرو نمى آورند. البته شايد منظور از مردم، اسپانسرهايى است كه از جيب مردم هزينه مى كنند!
د- جريان مزبور سعى دارد به نام گفتمان، مخاطبان را اسير گفته هاى خود كند. در باور آنها جامعه راى دهنده نمى انديشد، نمى گويد، نمى بيند، قضاوت نمى كند و حكم نمى راند مگر با انديشه و زبان و چشم و حكم حاملان گفتمان كانديداى آنان.
اين اما همه ماجرا نيست. قسمت عمده عمليات روانى ق€… ذهنى جبهه اصلاحات حول و محور آرايى است كه آنها از انباشت آن در سبد خود سخن به ميان مى آورند. تاكيد اين جريان مبنى بر پيروزى در دور اول انتخابات ازيك «خط كشى» انحرافى پرده بر مى دارد كه جاى بحث كاملاً دقيقى دارد. برپايه آمار رسمى اى كه اعلام شده ۴۶ ميليون و ۲۰۰ هزارنفر در اين دوره از انتخابات واجد شرايط راى هستند كه آناليز جامعه راى دهندگان آن عبارت خواهند بود از:
- جامعه روستايى ۱۵ ميليون و ۳۰۰ هزارنفر معادل ۳۳درصد از واجدين شرايط
- شهرهاى كوچك ۱۹ ميليون و ۶۰۰ هزارنفر معادل ۲/۴۲درصد
- شهرهاى بزرگ ۱۱ميليون و ۲۶۰ هزارنفر معادل ۲۴ درصد
حال اگر ميزان مشاركت در دهمين دوره انتخابات رياست جمهورى ۶۰ درصد لحاظ شود، شركت ۲۷ ميليون و ۷۰۰ هزار نفر در انتخابات ثبت خواهد شد كه جامعه روستايى با ۹ ميليون راى، شهرهاى كوچك با ۱۱ميليون و ۸۰۰ هزارنفر و شهرهاى بزرگ با ۶ ميليون و ۷۰۰ هزارنفر در انتخابات شركت خواهند كرد.
با توجه به آمار ارائه شده عملاً مى توان گفت كه:
- درشهرهاى بزرگ با توجه به راى سنتى اصولگرايان كه كف حداقلى آن ۳۰ درصد است با احتساب رويش ها مى توان سبد راى حداقل ۴۰ تا ۵۰ درصدى را براى كانديداى اصولگرا متصور شد.
- درشهرهاى كوچك و روستا ها نيز با توجه به اذعان گروه هاى دوم خردادى مبنى بر فعاليت هاى دولت نهم در اين بخش ها مى توان حداقل آرايى بين ۵۰ تا ۷۰ درصد را براى كانديداى اصولگرا انتظار كشيد.
بر اين اساس مى توان تاكيد
اين شگرد، در انتخابات سال ۸۸ نيز دقيقاً در حال اجراست اما حقيقت امر اين است تبليغات حجيم و ابهام آفرين و جنجال هاى تبليغاتى به هيچ وجه نمى تواند تصوير درستى از افكار عمومى به دست
«ميزان راى ملت است»، نه تبليغات گسترده ستادها. هركانديدايى كه بتواند فراتر از تبليغات آراى اكثريت ملت را به خود اختصاص دهد، برگزيده نهايى آزمون ملى ۲۲ خرداد است و تا قبل از آن، ابهام آفرينى درباره نتيجه آرا چيزى جز عمليات روانى نيست.


نخست وزیر دوران جنگ جناب آقای مهندس میرحسین موسوی
سلام علیکم!
تاریخ بر صفحات ورق خورده ی خود از عملکرد دولت 8 ساله جنگ تحمیلی خاطرات خوشی به یاد دارد دولتی با رای 95 درصدی ریاست جمهوری آن و نخست وزیری جنابعالی! دولتی که امام خمینی (ره) در تنفیذ حکم ریاست جمهوری آن توصیه نمودند
"تمام توان خود را برای خدمت به این مستضعفین صرف کنید"
اما صفحات تاریخ ، 20 سال است که با سکوت میرحسین موسوی از یاد او خالی است!
20 سالی که خالی از احساس خطرهای میرحسین ها نبود!
دوران سازندگی که با سیاست های تعدیل اقتصادی خود تورم 49 درصدی را به گونه ای رقم زد که مستضعفین در زیر چرخ های اقتصاد له می شدند و مسئولین دولتی از ضرورت له شدن عده ای در زیر چرخ اقتصاد سخن می گفتند! آن زمان تاریخ از میرحسین یادگار زیادی به یاد ندارد! حتی در پاسخ به نیاز عده ای جهت حضور وی در ریاست جمهوری هم پاسخ مناسب و حسب تکلیفی را به یاد ندارد!
روزها گذشت و مبانی دیگری عرض اندام نمود و تاریخ ، 8 ساله دولت اصلاحات را به وضوح بر صفحات خود درج نمود؛ تاریخ سخنان آغاجری ها، حجاریان ها، عطریانفرها،اکبر گنجی ها و. . . را فراموش نمی کند آنچنان که می خواستند امام را به موزه تاریخ بسپارند و از وی تنها جمله " میزان رای ملت است " را به یادگار باقی بگذارند آیا آنروز، نخست وزیر جنگ را در جنگ میان دو گفتمانی که امام سالها پیش(سال62) به نام اسلام آمریکایی و اسلام ناب محمدی حوزه بندی نموده بود احساس خطری نبود؟ و امروز همان سازمان مجاهدینی که از کلام "دین افیون ملت ها و دولت هاست" آغاجری حمایت نموده بود از میرحسین حمایت می نماید و میرحسین را هیچ واکنشی در قبال آن نیست؟
آن زمان که حزب مشارکت اسلامی پیشنهاد "نوشیدن جام زهر" را به رهبر انقلاب نمود و آنروزی که برنامه "عبور از ولایت فقیه" طرح ریزی می شدو یا آنروزی که فریاد "مرگ بر جمهوری اسلامی" در کنفرانس برلین طنین انداز شد و شعار" توپ تانک بسیجی دیگر اثر ندارد" خیابان های آزادی و انقلاب تهران را پر نموده بود آیا احساس خطری ننمودید؟ اصلا جناب آقای مهندس میرحسین موسوی 18 تیر کجا بودید؟ آیا به جز پرسه زدن در میان تابلوهای تصاویر گالری های خود دفاع از گفتمان امام و انقلابی که امروز از آن دم می زنید را تکلیف خود نمی دانستید؟
سال هزار و سیصد و هفتاد و شیشه بود مرد عزیز چـفــیه به دوش اشــک پیشه بود
اندر گــذار گــذرهای هشت سـال زخم خـون بر وجــود خسته ی مولا ، همیشه بود
و زمان می گذشت و تاریخ از میرحسین موسوی جز سکوت چیزی به یاد نداشت ، تا آنکه شرکت در انتخابات 84 به وی پیشنهاد شد برای آنکه به گفته محمد قوچانی میرحسین بعنوان دایه ای طفل خردسال اصلاحات را مراقبت نماید تا بدان صدمه ای نرسد[1] و میرحسین موسوی حضور در انتخابات را مشروط بر محدود کردن اختیارات رهبری مبنی بر دو شرط دانست : در اختیار داشتن نیروی انتظامی و شبکه تلویزیونی
اما زمانی که با مخالفت دوستان مواجه شد در بیانیه انصراف خود اظهار داشت: "هرچه بيشتر در اين موضوع غور كردم دخالت خود در اين صحنه را درهم تنيده با مشكلات و پيچيدگيهايي يافتم كه نافي مصالح جمهوري اسلامي و ناقض نيتهاي پاك دعوت كنندگان از اينجانب است."
سال هــزار و سیصد و هشتاد و چـــاره شد مردی دگر چو کاوه از پس تکلیف چهره شد
بگذشت زمان و خطرها ساکت به خواب رفت بر قلب خسـته ی مـــولا امــیـد چیره شد
و امروز میرحسین موسوی دلیل حضور خود در انتخابات را اینگونه بیان می دارد
"برای کشور احساس خطر می کنم!"
آقای موسوی! شما که در دوران سازندگی و اصلاحات اعلام احساس خطر ننموده بودید چگونه است که این بار بدون هیچ شرطی پای به عرصه انتخابات گذارده اید؟
شما که دوران آقای خاتمی را دوران افتخار معرفی کرده اید، چگونه بود که پس از آن دوران کاندیداتوری خود را منوط به افزایش قدرت ریاست جمهوری نمودید اما هم اکنون شرطی را ابراز ننموده اید؟ حال آنکه بنا بر بیانیه انصراف خودتان در 84 صحنه را "در هم تنیده با مشکلات و پیچیدگی ها" یافته بودید

آیا غیر از اینست که اکنون مشکلات و پیچیدگی های در هم تنیده آن دورانی که برای اصلاحش نیاز به قدرت های ویژه ای چون دوران مصدق داشتید، به همت رئیس جمهور خادم ملت جناب آقای محمود احمدی نژاد به شرایطی تبدیل گردیده است که حمل بار آن را راحت تر از آن دوران و بدون نیاز به قدرت های ویژه دیده اید؟
آیا توصیه امام به دولتی که شما نخست وزیر آن بوده اید را از یاد برده اید؟
"تمام توان خود را برای خدمت به این مستضعفین صرف کنید"
پس چگونه است که دوران 4 ساله دولت احمدی نژاد را که براستی دوران خدمت به مستضعفینی است که در زیر چرخ های اقتصاد دوران سازندگی له می شدند و دردوران اصلاحات در تلاقی "ایسم" های در جستجوی سکولاریسم خود را از افکار و گفته های امام دورتر می دیدند را دوران احساس خطر می خوانید؟
سال هزار و سیصد و هشتاد هرکس است از اوکه سالها نیامده تا او که بی کس است
در این جهـــــاد میان یاران مصــطـفی از طلحـــه تا به عــلی، اینجا خوارج است
اینجا ســرود دلم یک مصرع است و بس آری هزار و سیصد و هشتاد و رهــبر است
[1] - «میرحسین را فرابخوانیم و از او بخواهیم همچنان دایه باشد. آخرین دایه، تا این طفل خردسال بر پای خود بایستد. او قرار نیست کاری بکند. باید از دور مراقب باشد تا صدمه ای به این نورسیده نرسد. دولت [حاکمیت]، اگر به جامعه مدنی یاری نمی رساند به آن آسیب نرساند...»روزنامه شرق 7/5/83

حاج ابراهيم همت به سن من بوده كه به شهادت رسيده . اي واي از دست اين چرخ بي بازگشت كه چقدر زود دير مي شود و چقدر زود ممكن ها غيرممكن ... او در همين مدت فرصت داشت تا همت شود و شد ... ديروز تصوير چند سال پيش خودم را در كنار دكتر مي ديدم . رفقا مي گفتند اصلا قابل مقايسه با چند سال پيش نيستي ... خيلي پير شده اي ، خيلي ... غم چهره شان را گرفته بود ، من نيز هم . من نيز همانند آنان غمگين بودم اما نه مثل آنان ...
بدون برداشت : ( به بهانه روز تولدم .... )
امروز روز غريبي است براي من ....
29 فرودين ماه كه مي رسد هميشه با اضطراب در آيينه خيره خيره به نظاره مي نشينم ...
تازگي ها آيينه ها هم با من غريبگي مي كنند . انگار همه جا به روي آيينه ها گرد پيري پاشيده اند ....
در افسانه هايي كه از " ابرمردان تاريخ " نوشته اند ، نقل است كه حاج ابراهيم همت به سن من بوده كه به شهادت رسيده . اي واي از دست اين چرخ بي بازگشت كه چقدر زود دير مي شود و چقدر زود ممكن ها غيرممكن ...
او در همين مدت فرصت داشت تا همت شود و شد ...
ديروز تصوير چند سال پيش خودم را در كنار دكتر مي ديدم . رفقا مي گفتند اصلا قابل مقايسه با چند سال پيش نيستي ... خيلي پير شده اي ، خيلي ...
غم چهره شان را گرفته بود ، من نيز هم . من نيز همانند آنان غمگين بودم اما نه مثل آنان ...
وقتي مي خواستم تصويرم را نگاه كنم ، ناخودآگاه چشمانم به سمت دكتر سر مي خورد . من امروز پير شده ام اما چگونه مي توانم به پير شدن خود بيانديشم در حاليكه تصوير " پيشاني چروك و موهاي سفيد سر و صورت " اين روزهاي دكتر ، مدام در جلوي چشمانم ظاهر مي شود و جمله اي كه او مدتها پيش گفته بود كه :
" تا قبل از شهرداري حتي يك موي سر و صورتم سفيد نبود ......."
مي گويند آخرين روزها ابراهيم همت هم پيرتر از سنش شده بود . آخر او هم يك شبه بخاطر شهادت همرزمانش ، صورتش چروك شده بود و موهاي سرش سفيد ...
و ايكاش ما هم مثل بزرگانمان پير مي شديم ...
ايكاش هيچ كس همانند من خسرالدنيا و الاخره عمرش را در گناه و حسرت طي نمي كرد ....
ايكاش ما هم مي توانستيم در ثواب يك روز همدردي و دردمندي و تحمل فشارها و مصائب امثال دكترها و همت ها در راه جبهه حق ، شريك شويم ...
ايكاش كه اي مولا و مقتدايمان ، اي مهدي فاطمه ، در راه تو پير مي شديم ....
ايكاش از دفتر زندگيمان اين واژه ها را قلم مي زدي ، واژهايي كه اين روزها ذكر شب و روزمان شده ...
گناه گناه گناه ....
غفلت غفلت غفلت ....
حسرت حسرت حسرت .....
منبع:http://www.faraj14.blogfa.com/post-18.aspx