تبليغاتX
رایحه ی عشق
اگر رایحه نرگستان مشامتان را نوازش داد بدان تا عشق راهی نیست ...

هر جمعه به جاده آبي نگاه مي كنم و در انتظار قاصدکي مي نشينم كه قرار است خبر گامهاي تو را براي من بياورد، گامهاي استوار و دستهاي سبزت را.
اگر بيايي، چشمهايم را سنگفرش راهت خواهم كرد.
تو مي آيي و در هر قدم، شاخه اي از عاطفه خواهي كاشت و قاصدکي را آزاد خواهي كرد.
تو مي آيي و روي هر درخت پر شكوه لانه اي از اميد براي كبوتران غريب خواهي ساخت.
تو مي آيي در حالي كه دستهايت پر از گلهاي نرگس است. تو دل سرد يكايك ما را با نواهاي گرمت آفتابي مي کني و كعبه عشق را در آنها بنا خواهي كرد.
تو مي آيي و دست نوازش بر سر ميخك هايي خواهي كشيد كه باد كمرشان را خم كرده است. تو حتي بر قلب كاكتوسها هم رنگ مهرباني خواهي زد.
تو مي آيي و با آمدنت خون طراوت و زندگي در رگهاي صبح جريان پيدا خواهد كرد.
تو مي آيي اي پسر فاطمه، يوسف زهرا يا مهدي. به اميد آن روز




لينك ثابت نوشته شده در شنبه 1385/10/23ساعت 19:25 توسط ..:: ستاره ی سهیل ::..

آرى...خم! 
شربدار ولايت‏ 
غدير حادثات‏ 
و ميان منزل افشاى رازهاست. 
بنگريدش‏ 
كه بر اوج دست و بازو 
در چنگ چنگالى از نور 
ايستاده است‏ 
به ابرها نزديكتر تا به ما 
و نگاه نمى‏كند 
نه در چشمان مشتاق‏ 
نه در ديدگان دريده از حسد. 
به اين ترانه گوش كنيد 
كه در هفت آسمان مى‏طپد: 
«هر كه مرا مولاى خويش بداند اينكه فرا چنگ من ايستاده مولاى اوست».آرى  
امروز همه چيز كامل است‏ 
معيارى بدنيا آمده‏ 
كه در سايه‏اش‏ 
نيك و بد از هم مشخصند. 
در اين زلال،بايد جان را به شستشو نشست‏ 
در غدير،يك تاريخ تبلور پيدا كرد.

و بدينسان،آن دشت كه ديروز گمنامش، 
كندى و سستى قافله‏ها را مى‏زدود، 
امروز، 
طلوع آفتاب ولايت را بستر شد.

آن بركه آب،ميانه كويرى برهوت، 
كه رنج و خستگى مسافران را به جان مى‏خريد، 
امروز، 
چشمه جوشان و هميشه جارى پهنه آرمان‏هاى والا گشت.

بدينسان بود كه پيامبر(درود خدا بر او و خاندانش) 
ندا در داد: 
آنها كه بى‏ولايت على(سلام خدا بر او)رفته‏اند، 
باز گردند و 
در كناره غدير،«آينه بلند اى آسمان كوير» 
با حماسه‏ساز نهضت اسلام،روح مطهر زمان، 
بيعتى دوباره كنند، 
و در طبيعت حقيقت،تنفسى روحنواز و مستى‏زا... 
و اينگونه بود كه به يكباره، 
از كالبد بى‏جان يك دشت پر سكوت‏ 
غوغاى اجابت و پذيرش برخاست.و هياهوى سر در گم انسانى، 
در بازتاب مرزهاى روشنى و جاودانگى‏ 
جوششى مداوم يافت، 
بيراهه‏ها،نهاده شد، 
و حجت در جانشان بياميخت.

 

راستى را، 
مگر خورشيد در غروبش، 
ماه را به نور افشانى،نمى‏گمارد؟ 
و مگر دريا، 
ابر را، 
از خود و براى خود،غنا نمى‏بخشد؟ 
در اين زلال،بايد جان را به شستشو نشست و از اين دريا،بايد گوهرهاى ناب به دست آورد.

در غدير كه به چه مى‏انديشد؟ 
در غدير گويا محمد صلى الله عليه و آله مى‏انديشد: 
بدون على عليه السلام چگونه خواهد رفت؟ 
و على عليه السلام مى‏انديشد: 
بدون محمد صلى الله عليه و آله چگونه خواهد رفت؟ 
و على عليه السلام مى‏انديشد: 
بدون محمد صلى الله عليه و آله چگونه خواهد ماند؟ 
و مردم بين همين رفتن و ماندن است كه به ابهامى شگفت گرفتار آمده‏اند: 
اين همان محمد صلى الله عليه و آله است كه مى‏ماند،اگر با على بيعت مى‏كرديم، 
و اين حتى على عليه السلام است كه مى‏رود،اگر بيعت را شكستيم!! 
توده مردم به چگونگى بيعت مى‏انديشند و سران توطئه به شكستن بيعت...!!

                                                                                                                                                   چهارده قرن با غدير ص 177

محمد باقر انصارى




لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه 1385/10/18ساعت 1:1 توسط ..:: ستاره ی سهیل ::..