
هر جمعه به جاده آبي نگاه مي كنم و در انتظار قاصدکي مي نشينم كه قرار است خبر گامهاي تو را براي من بياورد، گامهاي استوار و دستهاي سبزت را.
اگر بيايي، چشمهايم را سنگفرش راهت خواهم كرد.
تو مي آيي و در هر قدم، شاخه اي از عاطفه خواهي كاشت و قاصدکي را آزاد خواهي كرد.
تو مي آيي و روي هر درخت پر شكوه لانه اي از اميد براي كبوتران غريب خواهي ساخت.
تو مي آيي در حالي كه دستهايت پر از گلهاي نرگس است. تو دل سرد يكايك ما را با نواهاي گرمت آفتابي مي کني و كعبه عشق را در آنها بنا خواهي كرد.
تو مي آيي و دست نوازش بر سر ميخك هايي خواهي كشيد كه باد كمرشان را خم كرده است. تو حتي بر قلب كاكتوسها هم رنگ مهرباني خواهي زد.
تو مي آيي و با آمدنت خون طراوت و زندگي در رگهاي صبح جريان پيدا خواهد كرد.
تو مي آيي اي پسر فاطمه، يوسف زهرا يا مهدي. به اميد آن روز
آرى...خم!
شربدار ولايت
غدير حادثات
و ميان منزل افشاى رازهاست.
بنگريدش
كه بر اوج دست و بازو
در چنگ چنگالى از نور
ايستاده است
به ابرها نزديكتر تا به ما
و نگاه نمىكند
نه در چشمان مشتاق
نه در ديدگان دريده از حسد.
به اين ترانه گوش كنيد
كه در هفت آسمان مىطپد:
«هر كه مرا مولاى خويش بداند اينكه فرا چنگ من ايستاده مولاى اوست».آرى
امروز همه چيز كامل است
معيارى بدنيا آمده
كه در سايهاش
نيك و بد از هم مشخصند.
در اين زلال،بايد جان را به شستشو نشست
در غدير،يك تاريخ تبلور پيدا كرد.
و بدينسان،آن دشت كه ديروز گمنامش،
كندى و سستى قافلهها را مىزدود،
امروز،
طلوع آفتاب ولايت را بستر شد.
آن بركه آب،ميانه كويرى برهوت،
كه رنج و خستگى مسافران را به جان مىخريد،
امروز،
چشمه جوشان و هميشه جارى پهنه آرمانهاى والا گشت.
بدينسان بود كه پيامبر(درود خدا بر او و خاندانش)
ندا در داد:
آنها كه بىولايت على(سلام خدا بر او)رفتهاند،
باز گردند و
در كناره غدير،«آينه بلند اى آسمان كوير»
با حماسهساز نهضت اسلام،روح مطهر زمان،
بيعتى دوباره كنند،
و در طبيعت حقيقت،تنفسى روحنواز و مستىزا...
و اينگونه بود كه به يكباره،
از كالبد بىجان يك دشت پر سكوت
غوغاى اجابت و پذيرش برخاست.و هياهوى سر در گم انسانى،
در بازتاب مرزهاى روشنى و جاودانگى
جوششى مداوم يافت،
بيراههها،نهاده شد،
و حجت در جانشان بياميخت.

راستى را،
مگر خورشيد در غروبش،
ماه را به نور افشانى،نمىگمارد؟
و مگر دريا،
ابر را،
از خود و براى خود،غنا نمىبخشد؟
در اين زلال،بايد جان را به شستشو نشست و از اين دريا،بايد گوهرهاى ناب به دست آورد.
در غدير كه به چه مىانديشد؟
در غدير گويا محمد صلى الله عليه و آله مىانديشد:
بدون على عليه السلام چگونه خواهد رفت؟
و على عليه السلام مىانديشد:
بدون محمد صلى الله عليه و آله چگونه خواهد رفت؟
و على عليه السلام مىانديشد:
بدون محمد صلى الله عليه و آله چگونه خواهد ماند؟
و مردم بين همين رفتن و ماندن است كه به ابهامى شگفت گرفتار آمدهاند:
اين همان محمد صلى الله عليه و آله است كه مىماند،اگر با على بيعت مىكرديم،
و اين حتى على عليه السلام است كه مىرود،اگر بيعت را شكستيم!!
توده مردم به چگونگى بيعت مىانديشند و سران توطئه به شكستن بيعت...!!
چهارده قرن با غدير ص 177
محمد باقر انصارى