نامه فرزند شهید قدیانی به مهندس میر حسین موسوی
جناب ميرحسين ! بسم الله...
اما جناب موسوي! اگر سنگ دوستانت بر جسم و جان خراش آورد، امان از حرفهايت، بيانيههايت، شاخ و شانه کشيدنهايت و خندههاي شيطاني آن سوي آب که روح را آزرد و بي تاب و مجروح کرد. جناب ميرحسين! دوست داشتم در فضايي مهربانانهتر با تو سخن بگويم. قرارمان اين نبود ولي تو قرارمان را بهم زدي، با حرفهايت و سنگهاي اطرفيانت.
قصه آن شب را ميخواهي بداني؟ ... شايد برايت مهم نباشد اما قصه آن شب، متن شکايت من از توست. تو متهم هستي به ريختن خون فرزند يک شهيد. من هم رهايت کنم، مادر بزرگم دستبردار نيست. آخر من تنها يادگار فرزند شهيدش هستم... ميداني، تا همين امروز اعتراضات مدني تو به قيمت جان چه بيگناهاني تمام شده است؟! جانباز دوران جنگ را طرفداران تو و نه بعثيهاي خبيث، باز جانباز کردهاند. اين ننگ را کجا ميخواهي ببري، آقاي نخستوزير دوران جنگ؟! بنده خدا رضا برجي حق دارد از تو بپرسد که: «روي خون چند نفر ميخواهيد رئيسجمهور شويد؟!»
دوشنبه شب، همان شبي که تو غروبش به بهانه بيانيه، فرمان آشوب دادي، همان شبي که تو بعد از اين فرمان به دامان خانه بازگشتي و در آشيانه آرام گرفتي، ميليشياي دموکراسي، ناشيانه به جان ملت افتاد و تنها در خيابان آزادي، هفت نفر را به شهادت رساند. در آن شب که تب آتش و دود بالا گرفته بود، دوستانت بوي باروت ميدادند. اعتراضشان مدني بود اما بوي خون ميداد. گنگ خواب ديده شده بودند.
حجاريان که گفته بود؛ اصلاحات خون ميخواهد! چرا تعارف کنيم. تو مشکلت احمدينژاد نيست. در سر نه سوداي اصلاحات، که خيال کودتاي مخملين داشتهاي. حداقل رفتار و گفتارت که اين را ميرساند. در دل چه ميانديشيدي، خدا عالم است اما باز هم خدا عالم است که با امثال ساسي مانکن نميتوان انقلاب کرد.
امر گاهي بر آدم مشتبه ميشود. اشتباهي گمان ميکند که کار تمام است. اين گمان سنگ به دستان هوادار تو بود. البته همه هواداران تو را با يک چوب نميرانم. عقلاي شان خوب مردمي هستند. هرچند که بعيد ميدانم که دگربار به تو روي خوش نشان بدهند و راي بدهند. تو حتي صداي مسيح مهاجري را هم درآوردي! در سرمقاله جمهورياسلامي خطاب به تو با عتاب و بعد از کلي حساب و کتاب نوشته بود: چرا وقتي ولايتفقيه و شوراي نگهبان را قبول نداشتهايد، اصولا نامزد انتخابات شدهايد؟ اما از صفحات کاغذي به کف خيابان برگرديم. خس و خاشاکي که به اسم تو، دنبال رسم براندازي بودند، با خود ميپنداشتند که اين ظلمت و تاريکي، هميشگي است اما نيک که بنگري ره افسانه زده بودند. سحر نزديک بود. نماز آدينه را ديدي؟ زيارت قبول! ميدانم در آن نماز نبودي.
سرباز انقلاب بودن، لياقتي ميخواهد که خدا سعادتش را براي هميشه به آدمي نميدهد. خواه مرجع تقليد باشي، خواه قائممقام رهبري. بزرگتر از شما بودند کساني که ميخواستند بر صورت خورشيد، خاک بپاشند. سرنوشتشان را تو بهتر از ما ميداني ... و خوب ميداني که قرارمان اين نبود،تو قرارمان را بهم زدي، با حرفهايت و سنگهاي اطرافيانت. چه بسيار که از در نصيحت به تو ميگويند: به سيم آخر زدهاي اما هنوز دير نشده! جناب موسوي! معمولا رسم روزگار بر اين است که زود، دير ميشود. تو قبل از آنکه بخواهي با پاپس کشيدن،منت بر نظام و ملت بگذاري، اول بايد جواب اين خونها را بدهي. قهرمان
بازي بماند براي بعد.
دوشنبه شب، من بيآنکه عضو نيروي انتظامي باشم، دوشنبهشب، من بيآنکه عضو بسيج باشم، راهي خانه بودم اما نميدانستم که خانه رفتنم جرم بود. من نه سپاهيام، نه مدعيام که حزباللهيام و نه هيچ، الا فرزند يک شهيد. بيش از 10 سال سابقهکار مطبوعاتي دارم و تاکنون ياد ندارم اشارهاي به اين کرده باشم که فرزند شهيد هستم. اما از آنجا که شما وقتي حال و روز امروز خود را خراب ميبينيد از نخستوزيريتان در دوره جنگ مايه ميگذاريد، چه باک اگر ديگران بدانند مرا هم با همان دوره عهد و پيماني ناگسستني است! اما اين ننگ را کجا ميخواهي ببري، آقاي نخستوزير دوران جنگ، که همه قاتلان پدر من و تمام دشمنان شهدا پشت شما درآمدهاند؟
همان کساني که به صدام دستور کشتن پدر مرا دادند اين روزها براي تو دست ميزنند! همان کساني که حاجاحمد متوسليان، اين حيدر کرار سپاه خميني (ره) را به اسارت بردند، اين روزها در مدح تو شعر ميخوانند! همان منافقيني که در مرصاد نقشه فتح تهران را کشيده بودند، اين روزها با تو ابراز همدردي ميکنند! فرح پهلوي و فرزند شاه مخلوع را با تو چه نسبتي است؟ چه شده که شيمون پرز به طرفداري از تو برخاسته؟ اينها که روزگاري مقابل همه ما، تاکيد ميکنم همه ما، صفآرايي کرده بودند، اينک پشت سر تو سنگر گرفتهاند . راستش را بگو اين 20 سال با خودت چه کردهاي؟ تو عوض شدهاي يا آنها؟ نه به آن سکوت 20 سالهات، نه به اين همه هياهو. نه به آن تفريط، نه به اين افراط. راستي! فريادت هم مثل سکوتت، مشکوک و معنادار است. البته قرارمان اين نبود ولي تو قرارمان را بهم زدي؛ با حرفهايت و سنگهاي اطرافيانت.
جناب ميرحسين!
نظامي که خميني پايه آن را گذاشت و خامنهاي ادامه?دهنده راهش است، دوستاني دارد و دشمناني. نه هر کسي براي اين دوستي، سزاوار است و نه هر ناکسي براي اين دشمني لايق. امثال شما شايد روزگاري دستي در سپاه دوست داشتهايد و ليکن امروز نه آنگونه است که با داد و بيداد و فرياد مبدل به دشمن نظام شويد. جمهوري اسلامي، جمهوري مقدسي است که خبيثترين شياطين عالم دشمن آنند؛ صهيونيستها، سران شيطان بزرگ، ابر سرمايهداران عرصه رسانه و... پس با اين خودنماييها، بيزحمت خودتان را دشمن نظام جا نزنيد.
علي(ع) را دشمني سزاست همچون عمروعاص و معاويه. ابن ملجمها و قطامها گرچه در تقاطع براندازي، با سران کفر به يک نقطه مشترک ميرسند اما امثال پسر ملجم و...، حقيرتر از آنند که دشمن ابوتراب لقب گيرند. چنين افرادي بيش از آنکه دشمن علي باشند، آلت دست دشمن اصلياند. نه! نظام در شناخت دوست و دشمن اشتباه نميکند.
ما يک «خودي» داريم و يک «غير خودي» و اين وسط هستند کساني که نقششان بيشتر از «نخودي» نيست. نخوديها نه به سکوتشان اعتباري هست نه به فريادشان. اما هم سکوتشان و هم فريادشان قند در دل دشمن آب ميکند و دشمن را به يک چيزهايي اميدوار. بيچاره دشمن! بيچاره رئيسجمهور آمريکا که باز هم به اميد خبرهايي از ايران نشست اما از کودتاي مخملين، طرفي نبست.
اين ننگ را به کجا ميخواهي ببري، آقاي نخستوزير دوران جنگ! تو امروز رايحه دوران امام را ميدهي يا بوي خباثتهاي شيطان بزرگ را؟ تو امروز، چيزي از ديروز خود باقي نگذاشتي. آمريکا، انگليس و اسرائيل، آنقدر از تو خوبي ديدهاند که گناه با امام بودنت را و گناه انقلابي بودنت را و گناه 8 سال نخستوزيري دوران جنگت را بخشيدهاند. از نظر اوباما تو ديگر پاک پاکي!... و اين يعني اينکه قرارمان اين نبود، قرارمان را تو بهم زدي، با حرفهايت و سنگ و تيغهاي اطرافيانت. همان سنگ که پدران بسياري را داغدار عزيزانشان کرد و بر سر من نيز نشانهاي گذاشت.
گفت: به کسي که جرمش آتش است، به خاکستر قناعت کردهاند، چه جاي شکايت است. شکايتي از محضر دوست نيست. جان امثال من چه ارزشي دارد که براي يار خراساني، قرباني شود. ما اما گريبان آنهايي را که به صورت خورشيد، خاک ميپاشند، رها نخواهيم کرد؛ پس بسمالله...
حسين قدياني/فرزند شهيد
روزمبعث، روز بارش برکت، روز سربلندی انسان و روز بلندای بانگ توحید، بر همه گیتی مبارک.

بعثت پیامبر بزرگ اسلام حضرت محمّد (ص) از الطاف بیپایان خداوندی بود که جلوههای شکوهمندش تا کرانههای ناپیدای زمان امتداد یافته است. در آن روز آسمانی، پس از قرنها خشکسالی معنویتِ مزرعه حیات، ابرهای سایه گستر رحمت الهی بر کویر اندیشهها سایه انداخت و باران عشق، مهر ورزیدن و مهربان زیستن بر کویر تفتیده دلها بارید. باردیگر باغ رسالت به بار نشست و زیباترین شکوفه هستی شکوفا شد و دل نورانی محمّد، تجلّیگاه نام و کلام خدای سلام و آیین اسلام گشت.
در دفتر تاریخ زمان و در کتاب جغرافیای زمین، حجاز قطعهای است از کره خاکی که قلب حقیقی گیتی، «مکّه» سرزمین زمزم و صفا، سعی و مَروه، و مشعر و منی را در خود محصور کرده است. در شمال شرقی این شهر، کوهی بلند با غاری به قدر قامت یک انسان و با قدمت تاریخ اسلام، سر برافراشته است؛ غار «حَرا» مهبط وحی خدا، مطاف فرشتگان آسمانی و خلوت گاه اشکها، حرفها و مناجاتهای آخرین سفیر الهی بوده است.
امروز مردمانِ عاشق، با گذر از سنگهای بسیار، خود را به آستان این غار میرسانند تا عبادت گاه عزیزترین بنده خدا را به تماشا بنشینند و در دلِ این تنها شاهد زمینی آن شبِ رازانگیز، زمزمههای وحی الهی را با ضمیر احساس بیابند.
روز، پلکهایش را بسته بود. صحرا، تن آفتاب سوختهاش را در خُنکای سحر میشست. سکوت، سایهای وهمانگیز بر دل شب انداخته بود. محمّد امین، شبان گلههای مردم مکّه، بهروال همه وقتهایی که دور از غوغای شهر برای مناجات با خدا به دل کوه پناه میبرد، در گوشه غار به افقهای دور دست چشم داشت. آن شب، شب 27 رجب بود و محمّد غرق در اندیشه، که ناگاه صدایی گیرا و گرم در فضا پیچید: بخوان. محمّد در هراس وهمآلود به اطراف نگریست. صدا دوباره گفت: بخوان. این بار محمّد با بیم و تردید گفت: من خواندن نمیدانم. صدا پاسخ داد: بخوان به نام پروردگارت که بیافرید. آدمی را از لخته خونی آفرید. بخوان و پروردگار تو ارجمندترین است؛ همو که با قلم آموخت و به آدمی آنچه را نمیدانست، بیاموخت.
و او هرچه را که فرشته وحی فروخوانده بود باز خواند. این اولین گل واژه وحی بود که بر آخرین پیامبر خدا فرود آمد.
تقویم زمان با 27 رجب ورق خورده بود و اینک شهر مکّه، در بستر شبی رازانگیزْ همآغوش با سکوتی عمیق، انتظار حادثهای شگرف را میکشید. آن شب نبض زمین در دل غار حَرا میتپید و زمان، منتظر تولّد شکوهمندترین لحظه تاریخ خود بود. فردا روز آخرین صبح دنیای جاهلیت کهنه بود و نخستین فجر دنیای معنویت نو. فاصله باریک این دو دنیای کهنه و نو را شب 27 رجب پدید آورده بود؛ اول در وجود یک تن و سپس در کالبد میلیونها آدمی. این یک تنْ همان محمّد، آشنای صمیمی کوه حَرا بود که میخواست با تاج رسالتی که امشب بر سر مینهاد، فرداهای تاریخ را به گونهای دیگر رقم زند.
بیست و هفتمین روز ازماه رجب، نخستین باری بود که غار حَرا خلوتگاه همیشگی پیامبر صلیاللهعلیهوآله چهرهای تازه به خود گرفته بود؛ چرا که انوار الهی و آیات آغاز دعوتی عظیم و بزرگ که میخواست جهان را فراگیرد، جلوهای خاص و درخشندگی خیرهکنندهای به او بخشیده بود. این بار پروردگار بزرگ، قلب خاضع محمّد را برترین قلبها و پرظرفیتترین دلها یافت و او را شایسته پیامبری خود دید. در آن هنگام مردی از تبار پاکان و از سلاله ابراهیم بت شکن، برسریر نبوّت مینشست که کاملترین انسان بود و شایستهترین فردْ برای دریافت مدال پرافتخار رسالت.
توی اینترنت دنبال مطلب میگردم که ناگهان تکرار اسم یک دختر با پیشوند شهید توجهم رو جلب میکنه : شهیده (!) ندا صالحی آقا سلطان دختر آزادی ایران !
به فیلم و عکس های کشته شدنش در سایت یوتیوب و سایت دیگه به طور گسترده لینک داده شده . پیام های تسلیت زیادی از طرف گروه ها و احزاب مختلف به چشم میخوره از پیام تسلیت میر حسین که گفته بود ندا با چشم باز از دنیا رفت گرفته تا پیام تسلیت گروهک منافقین و حتی اظهار تاسف شدید رضا پهلوی که گفته بود به شدت اشک ریخته!! فیلم و دانلود میکنم و میبینم . واقعا تکان دهندس .ولی سوال های متعددی را در ذهنم به وجود میاره :
۱- ندا قربانی اهداف چه کسانی شده ؟ لقب شهید از طرف چه کسانی به این قربانی داده شده ؟
۲ـ آیا واژه شهید رو بی بی سی برای ما تعریف میکنه ؟
۳ـکیفیت بالای تصویر گرفته شده از صحنه جان دادن ندا و کادر بندی های حرفه ای اون( کاملا مشخصه که با تلفن همراه گرفته نشده ) چگونه قابل توجیهه ؟
۴ـ آیا زنده زنده سوختن هفت نفر از هموطنانمون توی مسجد لولاگر یا شهادت چند جوان بسیجی ۱۷ یا ۱۸ ساله ، اسید پاشی به صورت ۳ دختر جوان که منجر به مرگ یکی از اونها شد و تنها گناهشون در دست داشتن پوستر احمدی نژاد بود تاسف جناب موسوی و حامیان داخلی و خارجیش رو بر نینگیخت ؟ و اگر برانگیخت چرا بازهم به آشوبگری ادامه داد ؟
۵ـ چرا شهادت فاطمه رجب پور و مادرش که مظلومانه و خیلی فجیع ترو در غربت کامل وقتی که هیچ دوربینی نبود توسط سبز پوش ها و سیاه پوش ها به رگبار گلوله بسته شدن و تکه تکه شدن مورد توجه رسانه هایی از قبیل بی بی سی قرار نگرفت ؟
۶ ـ چرا پیشنهاد گرفتن ختم از سوی موسوی برای این مادر و دختر مظلوم توسط خانواده اونها رد شد ؟
۷ ـ چرا موسوی ، منافقین ، بی بی سی و رضا پهلوی در واکنش به این حادثه موضع گیری های مشابه دارند ؟
۸ - منافقین که با بمب گذاری های خودشون بارها و بارها هموطنان ما رو از کودک گرفته تا پیرزن وپیرمرد به شهادت رسوندن ، چطور زندگی یک نفر انقدر براشون مهم شده ؟
پاسخ به تمام این سوالات رو میشه در تاریخ جستجو کرد . وقتی که دشمنان علی نیمه شب به خونه عثمان میریزند و اون رو میکشند و بعد لباسهای خونینش رو بر علم میکنند و لقب شهید رو در حالی بهش میدن که دادخواهی خونش رو از علی (ع) میکنند !!
ندا قربانی اهداف پلید آمریکا و انگلیس شد . و سنگدلانی که اون رو با لباس مبدل بسیجی مورد هدف قرار دادند همونهایی بودن که امروز براش اشک تمساح میزند و مراسم ختم برگزار میکنند .
در همین رابطه بخوانید :
1- ندا آقا سلطان چگونه به قتل رسید ؟

از علی گفتن، نه در توان محدود ذهنهای ماست که راهی به افلاک عظمت او نداریم و نه حتی در قدرت واژهها که جرعههایی از اقیانوس وجود او را به سطر آورند، ولی به رسم ادب، به آزِ ثواب و به قصد خوشهچینی از خرمن بیکرانه وجودش، ظرف کوچک ادراکمان را زیر باران عظمت او گرفتهایم. این سطرهای ناچیز به این نیت نگاشته شدهاند.
در گلبرگهای گذشته، به بهانه تولد آن مولود، شب قدر، شهادت ایشان و حتی صفحههای ثابت درسهایی از نهجالبلاغه برای سال امام علی علیهالسلام ، گلبرگهای بسیاری از معرفت گرد هم آمدهاند. در این نوشته کوتاه، شبنمی به آن سبزهها افزودهایم.
زیباترین ولادت: شرافت ولادت در مهبط وحی و فرودگاه فرشتگان الهی؛ یعنی کعبه، تنها، افتخار اوست. زیباترین نام: نام او از نام خدا مشتق شد؛ علی.
زیباترین معلم: در محضر برترین وجود هستی زانوی آموختن بغل گرفت؛ در مکتب رسالت.
زیباترین ایثار: در شب نیرنگ کفر باوران برای قتل پیامبر، او بود که شجاعانه شمشیرها را انتظار کشید.
زیباترین عبادت: غرق در بحر دلدادگی، بیخود از خود، تیر را این هنگام باید از پای او بیرون کشید.
زیباترین حماسه: بدر، احد، خیبر، خندق؛ کدام کس را یارای هماوردی با اوست.
زیباترین سخنان: سخنش فروتر از سخن خالق و فراتر از سخن مخلوق بود؛ برادر قرآن.
زیباترین شهادت: هنگام عشقبازی با خدا، در محراب بندگی!
بسم الله الرحمن الرحیم
ملت شریف و گاهاً در صحنه ایران!
واقعاً از شما انتظار نداشتم! معلوم هست کجايید؟ اگر شما زمان جنگ بودید، چه می کردید؟
این بود آن همه حمایتی که ازش دم می زدید؟
پس کجا رفت موج سبزی که ایران را فرا گرفته بود؟
کجا رفت آن همه شور و شوقی که مرا نیز جو گیر کرده بود؟
نکند شما هم باورتان شده است که تقلبی در کار نبوده؟
واقعاً که وقاحت دارد! مرا با این سن و سال و بیماریهای جور واجور رها کرده اید و رفته اید؟ اگر می دانستم یک عده شما را اینگونه از مسیرتان خارج می کند، عمراً! به روند انتخابات اینگونه بی محابا انتقاد نمی کردم!
مردم نارفیق ایران!
من پشتم به شما گرم بود! من روی حمایت شما حساب کرده بودم! اصلاً اگر به حرف من گوش نمی دهید، به حرف بیبیسی گوش دهید! آنها که خیر شما را می خواهند!
خدایا این چه قومی بود که مرا گرفتارشان کردی؟
آهای مردم ایران!
دیگر دارید مرا عصبانی می کنید! یا فردا ساعت 4 در میدان آزادی جمع می شوید و یا اینکه از شما خواهش می کنم بیاید! التماس می کنم مرا تنها نگذارید! چیزی نمانده بود که این انقلاب مخملی به ثمر بنشیدند! مقداری تحمل کنید ان وقت به همه شما آزادی خواهم داد! «اندکی صبر عشق و حال نزدیک است!»
اصلاً از دست شما شکایت خواهم کرد! شما مرا جو گیر کردید! اگر می خواستید کنار بکشید خب از اول این کار را می کردید نه اینکه وقتی من همه پل های پشت سرم را شکسته ام، زیر پایم را خالی کنید! مرا رسوا نکنید! آبروی مرا پیش احمدینژاد نبرید! فردا با چه رويی به شورای نگهبان بروم؟
ملت نسبتاً شریف ایران!
آبروی مرا بردید! من قاطعانه اعلام می کنم که از شما نمی گذرم و خدا هم از شما نگذرد!
الحمدلله الذی جعل الاصدقاء من الحمقاء!
میرحسین موسوی
4/4/88

جان ایران! چه شد که جانت را
جان ناقابلی گمان کردی؟!
آبروی همه مسلمانان
اشک ما را چرا درآوردی؟!
¤ ¤ ¤
جسم تو کامل است، ناقص نیست
می دهد عطر یک بغل گل یاس
دستت اما حکایتی دارد...
ر حم اللّه عمّی العبّاس!